تابوت عشق

داستان کوتاهی که در زیر می خوانید داستانی است کودکانه برای بزرگسالان که در سال 1376  در همایش سراسری فرهنگی، ادبی و هنری دانشجویی کشور که در رشت برگزار گردید رتبه اول کشوری را با دیپلم افتخار ودو سکه بهار آزادی از میان 7500 اثر هنری ، به خود اختصاص داد واین حقیر به عنوان نویسنده آن ومدیرمسئول نشریه ، خواندنش را به تمامی پدران و مادران ، جوانان و نوجوانان عزیز توصیه می کنم.

 

                                    «کلاه پشمی»                                     نویسنده : مجید جعفرزاده کسیانی

راستش پدرم با خریدن  همین دو تا کلاه پشمی بود که گرفتاریها وبدبختیهای ما را صدچندان کرد.ما که به اندازه کافی گرفتاری داشتیم ومیبایستی هر روزاز زبانمان گرفته تا نوک انگشتانمان را ، می پاییدیم تا مبادا سر از پا خطا بکنیم تا باز هم گرفتار کتک کاریهای پدر بشویم،حالا هم می بایست علاوه بر دست وپا وزبان وبالاخره تمام اعضای بدن،مواظب این یکی دیگر هم می بودیم.کلاه را می گویم کلاه پشمی را،درست یادم هست،وقتی همین دوتا کلاه پشمی را که یکی را برای من بدبخت وآن دیگری را برای «بخشو»خریده بود چقدر توصیه وسفارش توام با تهدید کرده بود که مبا دا گم اش بکنیم ویا احیاناً پاره اش.

-اگه یه مو از سر این کلاهها کم بشه،پوست کله تونو می کَنم،پدرسگها! آن شب پدر که سیگار اشنویش را پشت سرهم روشن می کرد ودودش را به طرف چراغ دود گرفته «لامپا» که جلویش روشن بود،فوت می کرد ودرحالی که خم می شد،چندین بارانگشت سبابه اش را به طرف ما که پشت بخاری چوبی، درگوشه اتاق کِز کرده بودیم واز ترس به خود میلرزیدیم وتقریباًهم ازدیدرس او درامان،گرفته وچندین بار همین جمله تهدید آمیز وخوف آور را تکرار کرده بود.از بدشانسی ما،کلاه یکی از همکلاسیهای بخشو به نام «علی مهرابی»هم، عین همین کلاههای ما بود.حتی یک بارکه برادرم بخشو،اشتباهی،کلاه علی را برداشته بود،چه جارجنجالی توی کلاس وی که راه نیفتاد وآخرش هم،علی مجبورشد،قسمتی ازداخل کلاهش را رنگ بزند «رنگ زرد».

آنروزها در روستای ما «کسیان»که درپنج کیلو متری شهر« قره ضیاءالدین» واقع بود،همه اهالی مثل پدریا به کشاورزی مشغول بودند ویا دامداری می کردند.واصلاًکسی به فکردرس ومشق نبود.وکودکان از همان کودکی به کار کشیده می شدند واین تنها پدر ما بود که نمی دانم چه انگیزه ای وچه رویا هایی درسر داشت که ما را به مدرسه می فرستاد وهمیشه هم می کفت: شما باید درس بخوانید ویک آدم بشوید،یک آدم درست حسابی.!

هر چند ما منظورش را نمی فهمیدیم ونمی دانستیم که چه جور آدمی می خواهد بشویم.شاید هم به خاطر همین بود که بیشتر اهالی روستا اغلب سر به سرش می گذاشتند ومسخره اش می کردند.چندان هم حق بیرون رفتن وبازی کردن با بچه ها را نیز نداشتیم.البته بچه های روستا هم چندان دلخوشی از ما نداشتند وبا ما نمی جوشیدند واغلب ما را از خودشان واز گروه همبازیشان طرد می کردند.نمی دانم چرا؟ شاید هم به خاطر همین درس خواندن ما بود،چه می دانم.من وبخشو هر دو در یک مدرسه درس می خواندیم او کلاس ششم بود ومن چهارم.البته آنروزها مدرسه ما صرفاًنه یک دبستان بود ونه یک دبیرستان.در واقع مختلط بود.یعنی هم دبستان بود وهم دبیرستان.ودر تابلوی آن که دربالای درب ورودی قرارداشت«دبستان ودبیرستان انوشیروان»تا دور دستها می درخشید.البته اسم واقعی برادرم «بخشعلی»بود واین من بودم که مثل پدر، بخشو صدایش می کردم واو هم همیشه از این جور صدایش کردنم،سخت می رنجید وناراحت می شد واینکه از ترس پدرجرأت کتک زدنم را نداشت، اغلب با خود خلوت می کرد وزار،زار می گریست راستش نمی دانم چرا اصلاً دلم به حالش نمی سوخت؟شاید هم سنگدل بودم،مثل پدر، که مادرم هر بار که با او دعوایش می شد، این را می گفت حتی مادرم هر از چند گاهی که از دستم ناراحت می شد، می گفت:تو در سنگدلی به پدرت رفته ای.پدر که یکی دو هفته درمیان،دو ریال خرجی به هر کداممان می داد،من همان روز اول خرجش می کردم اما بخشو کمترپول خرج می کرد واغلب جمع می کرد وگاهی هم خرجی یکی دو هفته اش را به من می داد تا دیگر او را بخشو صدایش نکنم و«داداش» صدا بزنم ومن هم برایش قول می دادم وپول را می گرفتم وهمینکه خرجش می کردم وتمام می شد،دوباره روز از نو و روزی از نو وباز هم بخشو صدایش می کردم.هر گاه هم یکی از ما دست از پا خطا می کرد واغلب هم من بیشتر مرتکب خطا می شدم،تنبیه مال هر دوتایمان بود.شاید به خاطر همین بود که بخشو مرا هم می پایید تا مبادا خلافی بکنم.حتی یک روزکه کیفم را درمدرسه جا گذاشته بودم ودیگر پیدایش نکرده بودم،بخشو،با تمام 24ریال پول خرجیهایش که جمع کرده بود برایم یک کیف نو، عین همان کیف گمشده ام خرید ونگذاشت پدر بفهمد. بخشو برخلاف من،بسیار سربه زیر وخجل بود کمتر حرف می زد هر چند دو سال از من بزرگتر بود اما من چندان اهمیتی به این موضوع نمی دادم.گاهی اوقات درسرمای سوزان زمستانی که راهی شهر می شدیم ویا به روستا برمی گشتیم وکولاک می شد وباد وبوران درجاده می پیچید،بخشو زودی کلاهش را برمی داشت وتا رسیدن به خانه ویا مدرسه،آن را محکم با دستهایش،همراه با کتابها،به سینه اش می فشرد تا مبادا باد از دستش ویا از سرش بقاپد وببرد وهر بارکه به مدرسه می رسیدیم،بچه ها دورش را می گرفتند وهورا می کشیدند،آخر،از موهای سرش گرفته تا ابروها وپلکهایش هم یخ می بستند.

عصریک روز سرد زمستانی،وقتی مدرسه تعطیل شد،هردو درزیر برف شدیدی که از اول صبح شروع شده بود ویکریز داشت می بارید،به طرف روستا به راه افتادیم از میان درختهای «بیدی»که از هر دو طرف راه باریکه روستا،چون چتری آن را پوشانده بودند گذشتیم.دانه های برف هر لحظه درشت ودرشتتر می شدند دیگر هیچ درختی نبود وهمه جا صاف بود وسفید پوش،درست تا نیمه های راه رسیده بودیم که ناگهان کولاک وبوران شدیدی شروع شد وباد وبوران،دانه های ریز ودرشت برف را چنان درفضا می چرخاند وبه سر وصورتمان می کوبید که حتی نمی توانستیم چشمانمان را هم باز کنیم.بخشو طبق معمول،فوری کلاهش را از سرش برداشت وآن را لای کتابهایش گذاشت وبا دو دستش درحالی که محکم به سینه اش فشرده بود،همچنان چشم بسته راه می رفت وگاهی هم برای یک لحظه چشمانش را باز می کرد وبه کلاه من که برسرم بود،می دوخت وگاهی هم به التماس می گفت: تورا خدا کلاهتو بردار«عباس»تورا خدا بردار،الانه باد می قاپد ومی بردها! ومن با بیخیالی می گفتم: نترس با دستم گرفتمش نمی ذارم باد ببردش.همه جا سفید شده بود وما تا زانوها به برف فرو می رفتیم وگاهی هم جاده را گم می کردیم وبه زمینهای اطراف می افتادیم اما همچنان به جلو می رفتیم وهر از گاهی صدای ناله ضعیف درختی که در زیر بار سنگین برف،تاب نمی آورد ومی شکست،در فضا می پیچید.وسپس درمیان صدای ممتد کولاک وبوران،محو می شد.اندکی بعد، احساس کردم ،دست چپم که با آن کلاه را در سرم نگه داشته بودم،کرخت وبی حس شده است درهمین لحظه بود که یکدفعه دستم خودبه خود مثل یک تکه چوب خشک،افتاد بغلم دست راستم را که با آن کیفم را گرفته بودم،بالا بردم تا کلاهم را بگیرم،ناگهان حس کردم سرم بی کلاه است.باد،کار خودش را کرده بود وکلاهم را ربوده بود.درحالی که های های می گریستم،فریاد زدم:کلاهم کلاهم کلاهم... بخشو تا کلمه کلاه به گوشش خورد،مثل دیوانه ها درحالی که به دور خود می چرخید،بریده بریده گفت:ه ه ه هان؟ک ک کلاه؟ بالاخره درمیان باد وبوران شدید تا نزدیکیهای غروب به دنبال کلاه گشتم وتمامی برف های اطراف را،همانند زمینی که شخم کرده باشند،زیرورو کردیم اما هیچ اثری از کلاه نبود که نبود.گویی سوزنی بود که به زمین فرو رفته بود وسپس مایوس ونا امید راهی روستا شدیم.بخشو درحالی که با من هم آواز شده بود،به گریه گفت:اگه تو مریض نشده بودی ویه ماه تو رختخواب نخوابیده بودی،آخه پدر این کلاه های لعنتی را برامون نمی خرید.مقصر تویی،تو،حالا جواب پدر چه بدهیم؟ها؟من دیگرحتی گریه هم نمی کردم.تمامی بدنم مثل بید می لرزید ودندانهایم محکم برهم می کوبیدند.نمی دانم از سوز وسرما بود یا از ترس پدر.شاید هم هر دو.وقتی به روستا رسیدیم،بخشو کلاهش را به من داد وگفت:این کلاهو بگیر!من به پدر میگم،کلاهم مونده مدرسه.گفتم: پس فردا چی؟فردا چه می گیم؟

- خب فردا هم یک کاریش می کنیم.شاید هم پیدایش کردیم.

اما خوشبختانه آن روز پدر اصلاًمتوجه نشد وما هم هیچ نگفتیم.فردای آن روز،برف دوبرابر شده بود وصبح وقتی دوباره به مدرسه می رفتیم،باز همان محل را،با آن که دیگر زورمان نمی رسید تا زیرورو کنیم اما باز جستجو کردیم واز کلاه هیچ خبری نشد وراهی مدسه شدیم.عصر نیز همین کار را تکرار کردیم.تقریباً یک هفته همین طوریک بار صبح ویک بار عصر این کار را ادامه دادیم،تا اینکه هواآفتابی شد وتقریباًبرفها آب شدند .آنروز عصروقتی از مدرسه برمی گشتیم،همه جا را گشتیم،هرچند دیگر خبری از برف نبود اما از کلاه هم خبری نشد ودیگر به کلی ناامید شدیم.همان روزعصر موقع برگشتن از مدرسه که تازه می خواستیم وارد حیاط بشویم،به پدر برخوردیم که می خواست بیرون برود که ناگهان متوجه سر بی کلاه بخشو شد وبعد از مکث کوتاهی که به سر بی کلاه بخشو خیره شده بود،با تعجب توام با خشم وغضب پرسید:

- کلاهت کو؟چکارش کردی؟ده بگو یاالله!

بخشو که حس می کردم ،زبانش بند آمده است،بعد از چند لحظه به حرف آمده وبریده بریده گفت:

-هی هی هیچی نشده مو مو مونده تو مدرسه،ف ف فردا میارمش.

-هیچی نشده هنوز؟کلاهتو گذاشتی تو مدرسه هیچی هم نشده ها؟ اگه فردا بدون کلاه برگردی وای به حالت این را گفت ومحکم درحیاط را کوبید ورفت.لحن تهدید آمیز پدر به همراه صدای مهیب ناشی از کوبیدن در چنان لرزه برجانم انداخت که یک آن احساس کردم،روحم دارد از بدنم خارج می شود.آن شب تا صبح خوابم نبرد وهمه اش به فکر فردا بودم.شاید بخشو هم مثل من بود وشاید هم بدتر از من.تا صبح هر چه توی رختخواب فکر کردم،عقلم به جایی قد نداد وهیچ راه علاجی به ذهنم نرسید.آخر پدر هرکدام از کلاه ها را به نا به گفته خودش 20 تومان خریده بود پولی که اگر یک سال تمام،هردوپول خرجیهایمان را جمع می کردیم،باز نمی توانستیم بخریم،به« مادر» هم چیزی در این مورد نگفتیم چون می دانستیم که چیزی تو چنته اش نیست وآهی در بساط ندارد.صبح زود دوباره به راه افتادیم وکلی محل گمشده کلاه را گشتیم اما بی فایده بود عصر آن روز وقتی آخرین زنگ مرخصی مدرسه به صدا درآمد،گویی درحکم«صوراسرافیل»بود که لرزه برجانم انداخت واحساس کردم،قیامتی به پا خواهد شد.خدایا! کلاه!پدر! مایوس وناامید وبا دلی پر از ترس به همراه بخشو به طرف روستا به راه افتادم.روستا وخانه ای که دیگر هرگز دلم نمی خواست پا بدان بگذارم،بخشو درحالی که با هر قدمی که به جلو برمی داشت هر از گاهی برمی گشت وبه طرف شهر می نگریست وبدون اینکه حرفی بزند،با دستش اشاره می کرد که به دنبالش تند تند حرکت کنم دیگر به نزدیکیهای روستا رسیده بودیم وتا بدینجا هیچکدام حرفی نزده بودیم که ناگهان دیدم که کلاه را از زیر بغل کتش بیرون آورد درنگاه اول فکر کردم کلاه را پیدا کرده است اما تا چشمم به رنگ زرد داخل آن افتاد،با تعجب پرسیدم: مگه این کلاه مال علی نیست؟

-چرا خودشه ولی به هیچ کس در این مورد نگو!حتی به علی!علی خودش داده !

من که چیزی از حرفهایش حالیم نشده بود،با بهت وحیرت به کلاه می نگریستم وبه صورت سرخ شده بخشو،اما هر چه بود بالاخره از شّر پدر وداد وفریاد وکتک کاریهایش خلاص بودیم این دیگر به هر کاری که می خواست پیش بیاید،می ارزید(باخود گفتم).فردای آنروز دوباره به طرف شهر به راه افتادیم هنوز فاصله ای از روستا نگرفته بودیم که متوجه شدم«بخشو»کلاهش را نگذاشته است تا گفتم کلاهت؟فوری گفت:نمی خواد.امروز هوا گرم است .البته هوا آنهم اول صبح بهمن ماه هیچ هم گرم نبود واتفاقاًبر عکس، سوز وسرما بیداد می کرد.کم کم به دلم داشت برات می شد که این کلاه بدون مسئله نیست .آخر مگرمی شود که علی مهرابی همین طوری کلاهش را بدهد به بخشو؟ نه نه،حتماً...!

کلاس ما یک ساعت زودتر از کلاس ششمی ها تمام می شد ومن این یک ساعت را می رفتم درکلاس آنها وپیش برارم بخشو می نشستم.پنجره کلاس آنها روبه حیاط مدرسه

 بود وشاگردان پشت به پنجره می نشستند. همان روز وقتی کلاس ما تعطیل شد به کلاس آنها رفته وطبق معمول بغل بخشو که اتفاقا همتخت علی مهرابی در ردیف آخر ونزدیک پنجره بود نشستم ودر حین نشستنم بخشو دستم را گرفت ومحکم فشار داد. فهمیدم که نبایستی چیزی راجع به کلاه برزبان آورم. چهره اش سرختر از دیروز بود.اندکی بعد معلم وبه دنبالش ناظم مدرسه که ترکه چوبی دردست گرفته بود وارد کلاس شدند ساعت دیواری که دربالای تخته سیاه نصب شده بود سه وربع را نشان می داد.بیرون دانه های ریز برف که از سر ظهر شروع به باریدن کرده بود، کم کم شدت می گرفت ودرشت ودرشتتر می شد. ناگهان ناظم مدرسه که چوب را دردست راستش گرفته بود وآن را به طرف شاگردان تکان می داد،با لهن تهدید آمیزی گفت:بالاخره فردا آخرین مهلت است.اگر تا فردا کلاه مهرابی پیدا نشد آنوقت...تق تق تق...صدای تند تق تق پنجره کلاس بود که ناگهان صدای ناظم را درگلو برید درهمین هنگام ،بااشاره ناظم یکی از شاگردان پنجره را که هنوز کوبیده می شد،باز کردهمه به عقب برگشته وچشم به پنجره دوخته بودند.ناگهان هیکل تمام بر فی پدرم از آنسوی پنجره ظاهر شد ودرحالی که کلاه را به سوی بخشو پرت می کرد،با خشم گفت:

-خر نفهم!کلاهتو فراموش کرده ای،بردار! پدرسگ! ورفت.ناگهان صدای خنده وقهقهه سی پنج نفر دانش آموز فضای کلاس را پر کرد .کلاه سر وته همچنان برروی میز ما افتاده بود ورنگ زرد از د اخل آن می درخشید وعلی درمیان خنده دانش آموزان،تا چشمش به کلاه افتاد،فریاد زد :

-آقا ،آقا، کلاه من...! وبه دنبال آن سکوت مطلق بر کلاس حاکم شد وسپس همه نگاه ها به سوی من وبخشو دوخته شد.کلاس همچنان درسکوتی مطلق فرو رفته بود وبخشو سر به زیر انداخته وانگار به نقطه­ی برر روی موزائیکهای کف کلاس خیره شده بود وپلک هم نمی زد،انگاری یح تکه چوب خشکی شده بود وگوئی به خواب رفته بود اما با چشمانی باز،دستش را گرفتم تا بیدارش کنم، اما ناکهان سردی انگشتانش لرزه برجانم انداخت وبی اختیار فریاد زدم:داداش! د...ا...د...ا...ش!د...ا...د... ا...ش!...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٠ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط مجید جعفرزاده کسیانی(بی نام) نظرات () |

Design By : nightSelect.com